|
عمر این وبلاگ هم تموم شد در کمال احترام تقدیم شد به : " سید داود مدنی " یا علی + نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1390 11:10 توسط الناز
زمان ! ای دزدی که همه ی چیزهای شیرین را از آن خود میکنی این را هم به فهرستت اضافه کن او روزی از روزهای پاییز به من گفت : " دوستت دارم "
سلام دنیا ! من اومدم !
ما کاروان ساغر و چنگیم لولیان چنگمان افسانه گوی زندگیمان زندگیمان شعر و افسانه ساقیان مست مستانه ...
" اخوان عزیز "
برگ هایش زرد، اما نه خشک پاییز ، تازه از راه دیدار تو رسیده بود سرآسیمه ، سرگشته ، سرمست ... بی باک و لاابالی نگاه از چشم من می دزدید برگ هایش سرخ ، اما نه سرد راست بگو ! بوسیده بودی اش ، مگر نه ؟
" سیروس جمالی "
قایقی خواهم ساخت
" سهراب عزیز "
مأمنا ! باز کن در دست بر دهانم می گذارم که بماند نامت همیشه در من که بماند نامت همیشه با من.
هاتفا ! صدا کن مرا با گلوی من نگا کن مرا با دو چشم من که در من نمانده چیزی جز تمام ِ تو که من رفته ام دورتر از دیده ها ، منزلی گرفته ام کنار راه راهی که پیچیده در عشق تو.
نسیما ! می دوی در پیرهنم که تویی تنگ است جهان تنم که در پیرهنم هفت آسمانِ در دست تو اینجاست ، در پیرهنم که آورده ام دوباره به باغ ِ تو
در باز کن در ، به باغ خود آمدم باز.
" هیوا مسیح "
پ.ن:
من هم مثلِ شما بسیار شکستهام...
" سید علی صالحی "
می بویم گیسوانت را تا فرشته ها حسودی کنند. شانه می زنم موهایت را تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا. شعر می گویم برای تو تا کلمات کیف کنند مست شوند مست ... " مصطفی مستور " پ.ن:
کمکم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست "خورخه لوییس بورخس"
پنجره را باز کن به کوچه ء متروک نوری بتابد به روی کاشی درگاه ... تا آنکه خسته است غبار ره از تن پاک کند در ژرف برکه های گم ماه !
" نمیدانم که "
چه اقبال بلندی داشتم که تو ، ماه ِ آسمان شدی و به ایوان خانه ام افتادی.
حالا شب که می شود دفتر و زیر سیگاری ام را به ایوان می آورم، چشم به تلالو ات می دوزم و یک دل ِ سیر می نویسمت.
" امیر آقایی "
از کنار هر دری که می گذرم خیال ساده می کنم که گوشه اش هنوز به دعوت تنهایی ام باز است ... امروز هم خبری از شاید ِ آغوشت نیست ... " سیروس جمالی "
آموزگار نیستم
|
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم
چيزی بگو
هر چه باشد ...
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم
از عشق چيزی بگو ...
" شاملو "
پ.ن: دلتنگم
راهی را که روزی با هم به شتاب رفته بودیم حالا به تنهایی باز می گردم اما این بار آهسته تر از همیشه حرف هایی از سر زبانت راه افتاده است که باید تا ندیده اند بردارم و به خانه ببرم، بعضی را یک بار فریاد بعضی را چند بار زمزمه بعضی را برای همیشه پنهان خواهم کرد و هر چه ماند می توانی در دفتر آینده ام بخوانی با هر شتابی که خواستی " سیروس جمالی " پ.ن : دونستی ؟
امروز
به پایان می رسد
از فردا برایم چیزی نگو !
من نمی گویم " فردا روز دیگری ست "
فقط می گویم
" تو روز دیگری هستی "
تو
فردایی
همان که باید بخاطرش زنده بمانم.
" جبران خلیل جبران "
دستهای تو
مگر مرا شفاعت کنند
خدا را چه دیده ای !
می توانی مسیح باشی.
" ارمغان بهداروند "
اگر يک روز از زندگی من
باقی مانده باشد،
از هر جای دنيا
چمدان کوچکم را میبندم
راه میافتم
ايستگاه به ايستگاه
مرز به مرز،
پيدايت میکنم،
کنارت مینشينم،
روی سينهات به خواب میروم.
" فخری برزنده "
![]()
می خواهم نامه ای برایت بنویسم
که به هیچ نامهء دیگری شبیه نباشد
و زبانی نو برای تو بیافرینم
زبانی
هم تراز اندامت
و
گسترهء عشقم !
می خواهم از برگهای لغتنامه بیرون بیایم
و از دهانم اجازهء سفر بگیرم !
خسته ام از چرخاندن زبان در این دهان !
دهانی دیگر می خواهم
که بتواند به درخت گیلاس،
یا چوب کبریتی بدل شود !
دهانی که کلمات از آن بیرون بریزند،
مانند پریان دریایی از امواج دریا
و کبوتران
از کلاه شعبده باز !
کتابهای دبستانم را از من بگیریدُ
نیمکتهای کلاسم را،
گچ ها و ُ قلم ها وُ تخته سیاه را
از من بگیرید،
تنها واژه یی به من ببخشید
تا آن را
چون گوشواری به گوش معشوق خود بیاویزیم !
انگشتانی تازه می خواهم ،
برای دیگرگونه نوشتن !
از انگشتانی که قد نمی کشند ،
از درختانی که نه بلند می شوندُ نه می میرند بیزارم !
انگشتانی تازه می خواهم ،
تا معشوقهء خویش را پیراهنی از شعر ببافم
و الفبایی نو بیافرینم برای او !
الفبایی که حروفش
به حروف هیچ زبان دیگری مانند نباشند !
الفبایی به نظم باران !
الفبایی از طیف ماه
می خواهم گنجی از کلمات را پیش کش ات کنم
که هرگز کسی به نصیب نبرده و نخواهد برد !
چون کسی به تو مانند نبوده و نیست !
می خواهم هجاهای نامم
و خواندن نامه هایم را
به سینهء خسته ات بیاموزم !
می خواهم تو را به زبانی نو بدل کنم !
" نزار قبانی "
پ.ن ۱: قشنگ روزگار من! یک ماه و یک هفته قبل تصادف کردی و رفتی تو کما ... اما به دستهای مهربونش حالا کمی بهتری
پ.ن ۲: باران یعنی قشنگ روزگار من بر میگردد ...![]()
پ.ن ۳: با هم از غروب و سایه رد شدیم ... قصهء عاشقی رو بلد شدیم ... فکر می کردیم آخر قصه اینه ... جز خدا هیچکی ما رو نمی بینه ...
پ.ن ۴: دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین ... دو تا دور افتادهء تنها نشین ... عاقبت جدا شدن دستای ما ... گم شدیم تو غربت غریبه ها ... آخر اون همه لبخند و سرور ... چشم پر حسادت زمونه بود !