در پاکتی درگشوده
برایت مشتی سلام و بوسه فرستادم
با اندکی هوای نیالوده
و چن قطعه عکس نان برای تبرک
که پشتشان نوشته ام
آیا دوباره می بینمت ؟
آیا هنوز
وقتی که می دوم
دلت هوای شانه های مرا دارد ؟
آیا هنوز بر این عقیده ای که
دو دو تا مساوی چار است ؟
و هیچ قصد توبه نداری ؟
ناچارم برایت دعا کنم
از فرط عشق بمیری
" رویا زرین "
+ نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 14:23 توسط الناز |
می توانی بنویسی
سلامحجمی شناور است ...
"رویا زرین "
+ نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 14:22 توسط الناز |
دیگر به چیزی نمی اندیشم در این سیاره پرت نمی شود رستگار شد ! امید آمدنت بود که نیامدی بگذار عاشقانه هایم را باد ببرد چرا که تو هرگز وجود نداشته ای تو تنهای رویای من بوده ای و دیگر هیچ ... تنها رویای من ؛ که می خواستم کسی، پرده ها کنار بزند تا ماه را ببینم ! " رسول یونان " پ.ن : دیگر به چیزی نمی اندیشم در این سیاره پرت نمی شود رستگار شد !
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 14:34 توسط الناز |
سر خود را مزن اینگونه به سنگ " فریدون مشیری "
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 8:17 توسط الناز |
دلت را خانهء ما کن مصفا کردنش با من !
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 8:11 توسط الناز |
تو مجنونم بکن از عشق خود افسانه اش با من ...
+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 10:47 توسط الناز |
کسی چه می داند ؟ شاید این منم که زود می روم شاید این تویی که به هنگام می رسی شاید طلوع ، در کمرکش راه ایستاده است ! " استاد نادر ابراهیمی "
+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 10:39 توسط الناز |
ما اشتباه می کنیم
که از چراغ ، انتظارِ شکستن داریم
شب ... سرانجام خودش می شکند
" سید علی صالحی "
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 12:21 توسط الناز |
دیرست،گالیا! در گوش من فسانه دلدادگی مخوان! دیرست،گالیا! به ره افتاد کاروان. عشق من و تو؟ ... آه این هم حکایتی است.
اما، درین زمانه که درمانده هر کسی دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست. اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بیگناه هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست. هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان. هنگامه رهایی لبها و دستهاست شیرینی نگاه تو بر من حرام باد! بر من حرام باد تپشهای قلب شاد! زودست، گالیا! در گوش من فسانه دلدادگی مخوان! زودست، گالیا! نرسیدست کاروان... برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت، روزی که آفتاب روزی که گونه و لب یاران همنبرد من نیز بازخواهم گردید آن زمان سوی بهارهای دلانگیز گلفشان، سوی تو، عشق من! " هوشنگ ابتهاج "
روزی که بازوان بلورین صبحدم
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 12:12 توسط الناز |
من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
امیدِ رهایی نیست
وقتی همه دیواریم
" حسین منزوی "
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 12:3 توسط الناز |
جان یار کوچک قانونی وضع کرده است که من بسیار می پسندم: - " چونکه دوسم داری باهام بازی می کنی." حالا تو تا می توانی سرد صحبت کن و طردم کن می دانم که دوستم داری به خاطر آن همه بازی ها ... " فریبا عرب نیا "
+ نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 1:34 توسط الناز |
بیهوده اشک می ریزی آنکه چنین دوست میداشتی سایهء لرزان مترسکی بود در باد ای کاش پرواز کلاغ ها را دیده بودی وقتی چنان عاشقانه به سویش می دویدی حالا ... بیهوده اشک می ریزی کلاغ ها رفته اند مزرعه خالی ست و مترسک پوشالی " فریبا عرب نیا "
+ نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 1:28 توسط الناز |
وقتی به دیدنت عادت کنم به بودنت و شنیدنت ... شکنجهء روزهای دوری فراموشم خواهد شد باید بگذرم پیش از آنکه عادت نگذارد فراموشت کنم زندگی من سراسر گذشتن بوده است از تو خودم و همهء آنچه می توانست باشد. " فریبا عرب نیا "
+ نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 1:22 توسط الناز |
حسرت می برم به ساعت گاه چه آسوده می خوابد ! " الناز"
+ نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 1:6 توسط الناز |
باید باور کنیم تنهایی
تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای
که در خلوت خانه پیر میشوی …
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن!
دیر آمدن!
چارلز بوکفسکی
+ نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 16:58 توسط الناز |
کعبه منم، قبله منم، سوی من آريد نماز کان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا آينه در آينه شد، ديدمش و ديد مرا تاب نظر خواه و ببين کاينه تابيد مرا گوهری خوب نظر، آمد و سنجيد مرا رشک سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا باش که صد صبح دمد زين شب اميد مرا تا نشوم سايه خود باز نبينيد مرا "مولانا "
پرتو ديدار خوشش تافته در ديدهی من
آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او
گوهر گم بوده نگر، تافته بر فرق فلک
نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند
هر سحر از کاخ کرم چون که فرو مینگرم
چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
پرتو بی پيرهنم ، جان رها کرده تنم
+ نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 11:44 توسط الناز |
شـیـوه چـشـمـت فـریـب جـنگ داشـت
مـاغـلـط کـردیـم و صـلـح انـگـاشتیـم !
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 13:51 توسط الناز |
و درد
که این بار
پیش از زخم آمده بود
آنقدر در خانه ماند
که خواهرم شد
با چرک پردهها
با چروک پیشانی دیوار
کنار آمدیم
و تن دادیم
به تیکتاک عقربههایی
که تکهتکهمان کردند
پس زندگی همین قدر بود؟ :
انگشت اشارهای به دور دست؟!
برفی که سالها
بیاید و ننشیند؟!
و عمر
که هر شب از دری مخفی میآید
با چاقویی کند
...
ماه
شاهد این تاریکیست
و ماه
دهان زنی زیباست
که در چهارده شب
حرفاش را کامل میکند
و ماهی سیاه کوچولو
که روزی از مویرگهای انگشتانام راه افتاده بود
حالا در شقیقههایام میچرخد
در من صدای تبر میآید!
آه، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخههای کاج!
وقتی که چارفصل به دورم میرقصیدند
رفتارتان چه قدر شبیهام بود
در من
فریادهای درختیست
خسته از میوههای تکراری.
من، ماهی خسته از آبام!
تن میدهم به تو
تور عروسی غمگین
تن میدهم
به علامت سؤال بزرگی
که در دهانام گیر کرده است.
پس روزهایمان همین قدر بود؟!
و زندگی آنقدر کوچک شد
تا در چالهای که بارها از آن پریده بودیم
افتادیم.
" گروس عبدالملکیان "
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 13:31 توسط الناز |
خوبم...
درست مثل مزرعه ای که
محصولش را ملخ ها
خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم....
" فریبا عرب نیا "
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 12:59 توسط الناز |
من " قیصر امین پور "
سال های سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری ؟
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 12:57 توسط الناز |
گفتند : راست می گفتی
سادگی دروغ است
اما دروغ سادگی نیست
... و دیگر کسی حرفی نزد .
" سیروس جمالی "
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 12:55 توسط الناز |
دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه است به تاریكی نگاه می كنی " احمد شاملو "
خدایان همهی آسمان هایت
بر خاك افتاده اند
چون كودكی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
وغروری كودن از گریستن پرهیزت می دهد.
این است انسانی كه از خود ساخته ای
از انسانی كه من دوست می داشتم
كه من دوست می دارم.
می ترسی- به تو بگویم- تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.
از وحشت می لرزی
ومرا در كنار خود
از یاد
می بری.
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 12:42 توسط الناز |
باز آمدم چون ماه نو ... تا قفل زندان بشکنم
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 10:31 توسط الناز |
عزیزی آمد و گفت که دوست ندارد نامش اینجا ثبت شود و دوست ندارد که اثری از حضور قشنگش در اینجا بماند به رسم ادب پاک شد تا بداند که عزیز است هنوز ؛ اما " هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما " آره ! ثبت است بر جریده عالم دوام ما
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 10:20 توسط الناز |
زمان !
ای دزدی که همه ی چیزهای شیرین را
از آن خود میکنی
این را هم به فهرستت اضافه کن
او روزی از روزهای پاییز
به من گفت :
" دوستت دارم "
+ نوشته شده در شنبه 23 مهر1390ساعت 13:50 توسط الناز |
سلام دنیا !
من اومدم ! ![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 18:0 توسط الناز |
ما کاروان ساغر و چنگیم
لولیان چنگمان افسانه گوی زندگیمان
زندگیمان شعر و افسانه
ساقیان مست مستانه ...
" اخوان عزیز "
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 11:34 توسط الناز |
برگ هایش زرد، اما نه خشک
پاییز ، تازه از راه دیدار تو رسیده بود
سرآسیمه ، سرگشته ، سرمست ...
بی باک و لاابالی
نگاه از چشم من می دزدید
برگ هایش سرخ ، اما نه سرد
راست بگو !
بوسیده بودی اش ، مگر نه ؟
" سیروس جمالی "
+ نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390ساعت 12:37 توسط الناز |
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
پشت دریا شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .
" سهراب عزیز "
+ نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390ساعت 10:40 توسط الناز |
مأمنا !
باز کن در
دست بر دهانم می گذارم
که بماند نامت همیشه در من
که بماند نامت همیشه با من.
هاتفا !
صدا کن مرا با گلوی من
نگا کن مرا با دو چشم من
که در من نمانده چیزی
جز تمام ِ تو
که من رفته ام دورتر از دیده ها ،
منزلی گرفته ام کنار راه
راهی که پیچیده در عشق تو.
نسیما !
می دوی در پیرهنم که تویی
تنگ است جهان تنم که در پیرهنم
هفت آسمانِ در دست تو
اینجاست ، در پیرهنم
که آورده ام دوباره به باغ ِ تو
در باز کن در ،
به باغ خود آمدم باز.
" هیوا مسیح "
پ.ن: ![]()
+ نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 22:10 توسط الناز |